
پير برنا
اينچنين است نقل سنگش
برف مي بارد
برف مي بارد
بر خارا و خارا سنگ
بر دشتهاي خالي از خوشه
دلتنگ
برف مي بارد بر ديوار باغها
برروي بال كلاغها
برف مي بارد بر كوچه باغها
با صداي غار غار زاغها
برف مي بارد برروي ايوان
برروي گونه پير زني كه ميپزد، نان
بوي نان
بوي دود
بوي ظلمي كه گير كرده بود در گلو
بوي ظلم نامردمان
خفه كرده بود گلو هايمان
بوي تعفن مردان نامرد
بوي اشك كودكان
بوي دست زارع پينه بسته
قلب گرمش ازظلم جور خسته
بوي مردي كه پدرش بود روزي خان
مراد خان ،ايزدخان ،..... وشايد هم بود استخوان
بوي نامردي پيرمردي كه بود فقط ابله،امّانه، نادان
بوي رزق و روزي بريده
ديده مردي كه به جز جور نديده
حرف آخر ديده گانم سرد و مرطوب
زندگاني ام همه سوخته چوب
برف مي بارد
بر زمستان
درزمستان
از سوز سردو سرما
ازنبود گرم خورشيد
گرمِ گرما
بر جوانمرد ونامرد
پيروبرنا
برتووما

|
+| نوشته شده توسط بانی فراهاني در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 15:6
|